خرید بک لینک

تو رفته ای انگار و من مانده ام...

با خاطراتی مبهم...

خنده های تلخ از یادآوری خاطرات...

و یک سوال تاابد...

دوستم داشت؟

و یک راز تا ابد...

دوستش داشتم...

و یک حسرت تاابد...

شاید هیچ وقت هیچ کس دوباره آنطور نگاهم نکند...

کاش برمیگشتی....

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: سه شنبه 10 بهمن 1402 ساعت: 18:52

من همه تلاشمو میکنم قبول بشم قول قول قول...

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: چهارشنبه 21 دی 1401 ساعت: 13:44

هیچ وقت روز اولی که توی اون شرکت پا گذاشتم یادم نمیره، من خوشبخت ترین آدم دنیا بودم... من توی این روزا خوشبخت ترین آدم دنیا بودم... هیچ وقت فکرشو نمیکردم که یه روز از این شرکت برم انگار همش یه شوخی بود... حالا هم خدا رو شکر میکنم، هم از خدا میخوام کمک کنه هم دعامیکنم فلانیم یه روز بیاد پیش من ... کاش بشه ....

حالا انتظارم جواب داد اما کاش کامل بشه ...

الهی شکر 

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 3:08

بهش میگم نمیدونم پارسال توی این روزا چه حس و حالی داشتم،چه دعایی کردم ،چه کار خوبی به درگاهش کردم که الان حالم انقدر خوبه اما هزار بار بزرگیش رو شکر میکنم ...دعا میکنم ،برای سال دیگه ،برای سلامتی همه ،حال خوب همه ،وضع اقتصادی بهتر،برای روزی که بین الحرمین باشم....آخ اگه بشه ...

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: شنبه 26 مهر 1399 ساعت: 1:16

به وقت فروردین 99

به وقت گذروندن متفاوت روزامون ...حال متفاوتمون..با خودم فکر میکنم شاید لازم بوده این اتفاق بیفته تا درسای جدیدی بگیرم،به چیزای جدیدی برسم ،جدال با خودم،حال بهتری بسازم

تا بدونم کیم و چیم ...

چه میدونم...میگذرن این روزا ...اما حال خوبش،تجربه متفاوتش باید بمونه برامون،یاد بگیریم بزرگ شیم منعطف شیم ....

بهترین سالو برات آرزو میکنم ...

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 17:44

یکم حرف بزنیم ؟سلام،همچنان در قرنطینه ....فکر میکنم شاید برای من لازم بوده این قرنطینه ،خیلی لازم ...شاید باید یه کارایی میکردم،یه تصمیمایی میگرفتم ... هیچ ایده خاصی ندارم خلاصه امروز "ف" پیام داد ،ایده درست کردن یهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 17:44

خب یهو به ذهنم رسید که بنویسم،از این روزای قرنطینه که اگه ازش جون سالم به در ببریم خاص ترین روزای کل دوره زندگیمون محسوب میشن .

توی این روزا فیلمای زیادی میبینیم،فیلم میبینیم،کتاب میخونیم ،پشت سر هم بی وقفه و لذت میبریم اما شاید چند سال بعد حس خوبی که در مورد هر فیلم گرفتیم یادمون بره پس مینویسم که یادم نره

الهی توکل به تو

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 17:44

MIDSOMMARخب اولین فیلمی که دربارش شروع میکنم میدسامر هست،اولین بار بود که همچین سبک فیلمی میدیدم و بسیار جذاب بود و البته وقتی تموم شد یک نقد هم ازش خوندم که به فهمیدن و درک کردن بیشترم کمک کرد و وقتی کامل فیلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 17:44

I TONYAفیلم بعدی که دربارش حرف میزنم I TONYA هست ،خب این فیلم جذابیتش برای من اینه که بر اساس داستان واقعیه و شخصیتش هم هنوز زندست ونقشش رو هم مارگورابی جان بازی میکنه که bombshell رو ازش دیدیم .از ویژگی هایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 17:44

joker

جوکرِ جذاب

بالاخره بعد از چند هفته تیکه تیکه دیدن این فیلم ،موفق به تموم کردنش شدم،بین خودمون بمونه اما وقتی فیلم رو میدیدم جنس جنونش رو و بی پرواییش رو دوست داشتم و برام جذاب بود،این که بتونی هر آدمی رو که اذیتت میکنه بکشیش وتمام،و با تموم شدن فیلم فکر میکردم همچنان حق با آرتوره ...

فیلم جذابی بود ،ببینیمش

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 17:44

من بازم اومدم،هی فکر میکنم ،هی بی حوصلم و به این فکر میکنم دل مضخرف ترین جونار این دنیاس،وقتی باید دوست داشته باشه نداره،وقتی نباید دوست داشته باشه ،دوست داره،هر ذهنم میگه ببخش بگذر،تو خودت پر از خطا و اشتباهی اما دلم پا نمیشه بی حوصلم،خندم نمیاد حرفم نمیاد باهاش،ازش فراریم ،مث همه روزایی که اون از من فراری بود،اصن تو یه حال دیگم ،نمیدونم میخوام چیکار کنم،فردا اگه بشه با زهرا حرف میزنم خدا کنه اون کمکم کنه ،نمیدونم چرا من آروم نمیگیرم

خدایا من نگرانم،تو همه عزیزامو حفظ کن

آمین

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 17:44

آآآآآآمیگن هیچ جا خونه خود آدم نمیشه،من این جا قد کشیدم،غمامو غصه هامو،خوشیامو ...من این جا پر از خاطرم...روزای ِ آخرِ 98 سال خوبی بودی چون یه عالمع نعمت توش بود که نفهمیدم و سال بدی بودی چون پر از بلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 9:06

من غریبانه به این خوشبختی مینگرم ....

+شهریور داره تموم میشه،باید بریم دانشگاه،منم این لحظه ها رو گرفتم که نرن ...

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: شنبه 18 آبان 1398 ساعت: 11:11

انتظارشو نداشتم زنگ بزنه،وقتی زنگ زد هیچ ایده ای درباره حرفاش نداشتم...شاید مثل همیشه ازش حمایت نکردم،درست ترین کار؛عقیده ای که داشتم رو گفتم :این که هر آدمی آزاده با هر کسی که دلش میخواد باشه،روزاشو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: شنبه 18 آبان 1398 ساعت: 11:11

فکر کنم 2 سال پیش بود نوشم خدا لخند اعضای خانوادم هیچ وقت ازم نگیره،توی زندگی هرآدمی بالا و پایینی هست اما خدا رو شکر که لبخندمون رو ازمون نگرفت،دعا میکنم خدا امسال هم لبخندمون رو ازمون نگیره.

کاری به خوب و بد بودن 95 لعنتی ندارم،آرزو میکنم 96 همونی باشه که میخوایم و به صلاحمونه.نمیدونم توی 96 چه اتفاقی قراره بیفته اما امیدوارم بهترین باشه.

برچسب: نویسنده: پرهام توکلی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 8:05

صفحه بندی