انتظارشو نداشتم زنگ بزنه،وقتی زنگ زد هیچ ایده ای درباره حرفاش نداشتم...شاید مثل همیشه ازش حمایت نکردم،درست ترین کار؛عقیده ای که داشتم رو گفتم :این که هر آدمی آزاده با هر کسی که دلش میخواد باشه،روزاشو بگذرونه ،شباشو صبح کنه،این که اگر تویه روز نباشی بازم کسی پاشو به دنیای من نمیذاره،وقتی گفت دارم فکر میکنم،وقتی گفت خوش به حال آدمی که باتو زندگی کنه،وقتی گفت من بعد از تو وف کسی به چشمم نیومد ومن برای اولین بار گفتم نه تو ش ه چشمت اومد،دیگه راحت شدم،بی تفاوت سبک رها....
من از بلبل هرگز ننالم که هر چه کرد با من ان اشنا کرد...
برچسب:
نویسنده: پرهام توکلی