سلام،همچنان در قرنطینه ....فکر میکنم شاید برای من لازم بوده این قرنطینه ،خیلی لازم ...
شاید باید یه کارایی میکردم،یه تصمیمایی میگرفتم ... هیچ ایده خاصی ندارم خلاصه
امروز "ف" پیام داد ،ایده درست کردن یه مقاله...نظر خاصی ندارم ،خوشحالم و پر از انگیزه
هفته دیگه هم تولد "ی" هست،کادو نخریدیم،ایده ای ندارم حوصله هم ندارم ...علاقه ای هم ندارم ![]()
نمیدونم پارسال اون چیزی که توی وجودم بوده چی بوده ؟اما الان؟هیچی ،هیچی نیست..
سخت ...سنگ ....
میگه زیاده روی نمیکنی؟این همه خوش نیومدن؟نمیترسی؟
میگم نمیدونم ،نمیدونم ...کار دله،دست خودم نیست،یه روزایی هزار باره با خودم فکر میکنم اگه الان کس دیگه ای بود که بتونه باهاش حرف بزنه بازم من بودم؟نه....قطعا من آخرین نفر بودم . درسته که ف از همه چیز خبر داره اما اون پا نیست،میرینه بهش ...اما یقین دارم اگه "ش" میدونست،ما هیچ کدوم دیگه هیچی نمیدونستیم ...
هنوز اون حرفاش تو گوشمه : که میگفت این خودخواهیه،وابستگی احمقانست...راست میگه خب .... میگفت من توی هر شرایطی احساس میکنم یکی بهتر درکم میکنه راست میگفت خب...
آدما ابزارن شاید ...هر وقت خواستی بری سراغشون تا حالتو خوب کنن
خب چرا من این راهو نرم؟نمیرم چون من،اون نیستم ،این تنهایی به هر چیزی شرف داره ...اما دیگه مثل قبل نمیذارم یه لباس باشم تو کمد که هرقت خواست تنم کنه،یا خیلی کارا نکنم که ممکنه به تیریش قباش بر بخوره ...این روزا میگذرن ،تموم میشه
خدایا شکرت ..ممنون که هسی
برچسب:
نویسنده: پرهام توکلی