من بازم اومدم،هی فکر میکنم ،هی بی حوصلم و به این فکر میکنم دل مضخرف ترین جونار این دنیاس،وقتی باید دوست داشته باشه نداره،وقتی نباید دوست داشته باشه ،دوست داره،هر ذهنم میگه ببخش بگذر،تو خودت پر از خطا و اشتباهی اما دلم پا نمیشه بی حوصلم،خندم نمیاد حرفم نمیاد باهاش،ازش فراریم ،مث همه روزایی که اون از من فراری بود،اصن تو یه حال دیگم ،نمیدونم میخوام چیکار کنم،فردا اگه بشه با زهرا حرف میزنم خدا کنه اون کمکم کنه ،نمیدونم چرا من آروم نمیگیرم
خدایا من نگرانم،تو همه عزیزامو حفظ کن
آمین
برچسب:
نویسنده: پرهام توکلی